|
نوشته های پیشین
|
درباره وبلاگ ![]() وبلاك عارفـانه غــزل
زهــرا قلي خـاني متولد روستاي باصفا وديدني بامردماني خونگرم و بي ريا از ديار ارتش آباد زادگاه شيرمرد تاريخ ،شهيد انقلاب ،مبارز ودليروشجاع طيب حاج رضايي تاشقايق هست زندگي بايد كرد یک روز که پیغمبــــر در گـرمی تابـستــان همــراه علی می رفت در سـایــه نخلستــان دیدنــد کـه زنبـــوری از لانه خود زد پـر آهستــه فــرود آمــد بر دامن پیغمبـــــر بوســــیـد عبایــــش را دور قـدمــــش پــر زد بـر خاک کـف پایـش صـد بوسـه دیگــــر زد پیغمبـــــر از او پرسید آهســــته بگـو جانم طعم عسلت از چیست هـر چند که میدانم زنبـــور جوابش داد چون نـام تـو می گـویـم گل می کنـد از نامت صـد غنـچه به کنـدویـم تـا نـام تـو را هـر شب چون گل به بـغـل دارم هـر صبـح که برخیــزم درسینــه عسل دارم از قنـد و شکـــر بهتــر خوشـتر ز نبـات است این طعم عسل از من نیست طعم صلوات است این ......... يكی پرسید از آن مجنون غمناك كه ای خالص عیار و از هوس پاك چرا شبها تو را آه و فغان است؟ كه شب آسایش پیر و جوان است جوابش گفت آن مجنون بیدل كه ای از فیض شب گردیده غافل به شبها عاشقان را راز باشد به شب كوی وفا، در باز باشد به شب بردند عیسی را به افلاك به چرخ چارمین از عالم خاك به شب قرآن فرود آمد زمعبود به شب حقّ جرم آدم را ببخشود پیمبر را به شب معراج دادند دلش نور و سرش را تاج دادند مرا انسی از آن باشد به شبها كه آمد لیلي ا م در شب به دنیا به عشق او به شبها میزنم گام كه شب لیل است و با لیلی است همنام ......... عزيز بزرگوار هميشه دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است... اما هیچگاه دلت را به روزگار مسپار که دریایی از ناامیدی هست ... دودلم اول خط نام خدا بنويسم ، يا كه رندي كنم ونام تورا بنويسم بارها قصد خطر كردم و گفتي ننويس ، به كدامين قلم امروز دوتا بنويسم عشق آنروز كه اين لوح وقلم دستم داد ، مولاي من ! گفت هرشب غزل عشق شما بنويسم....... خدایا!!حکمت قدمهایی راکه برایم برمی داری، برمن آشکارکن تا درهایی راکه به سویم می گشایی ندانسته نبندم، ودرهایی که می بندی به اصرارنگشایم..... منوی اصلی
|